با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه
با خبر باش که من غرق گناهم همه شب
در دور دست تو را منتظرند،
شهزاده ای، آزاده ای در قلعه ی ایوان،
به حیله جادو در بند گرفتار و چشم به راه که : « فریاد رسی می آید »
و به صدای هر پایی، سر از گریبان تنهایی خویش بر می دارد که : « کسی می آید »
و او خریدار توست، نیازمند توست...!
« دکتر علی شریعتی »
جان فدای دوست کردن نزد ما دشوار نیست **** سوزم از این غم که ما را فرصت دیدار نیست
همه چیز به لطف خدا در بهترین زمان و بهترین مکان رخ می دهد.
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش و بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام روز هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، غروب شد نیامدی
فایل پیوست توسط مدیر حذف شد!
مولای من، ای سبزترین بهار هستی...!
بیا که دل آسمانیم سخت تنگ آمدن توست. بیا که آسمانیان غریب مانده اند.
بیا که بی تو زمین تنگ است و آسمان دلتنگ...!
ای کشتی نجات اگر تو نیایی آسمان دلمان گرفته خواهد بود و داغ عصرهای آدینه هر هفته
بر دلهایمان سنگینی خواهد گرد.
ای مهربان من اگر تو نیایی حیات بوی ماندن نخواهد داشت و زنده بودن بوی زندگی نخواهد داد.
ای مهربان ترین منجی موعود...! چاره مان فقط به دست توانای توست.
مولای من...! عاشقانه تو را دوست می دارم...! بیا که در انتظارت در هر لحظه شعر انتظار را
می سرایم :
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
« سلام بر تو ای امام غریب »
همیشه منتظرت هستم
بی آنکه در رکود نشستن باشم
همیشه منتظرت هستم
چونان که من
همیشه در راهم
همیشه در حرکت هستم
همیشه در مقابله
تو مثل ماه
ستاره
خورشید
همیشه هستی
و می درخشی از بدر
و می رسی از کعبه
و کوفه همین تهران است
که بار اول می آیی
و ذوالفقار را باز می کنی
و ظلم را می بندی
همیشه منتظرت هستم
ای عدل وعده داده شده
این کوچه
این خیابان
این تاریخ
خطی از انتظار تو را دارد
و خسته است
تو ناظری
تو می دانی
ظهور کن
ظهور کن که منتظرت هستم
ظهور کن که منتظرت هستم .
غروب جمعه را انگار خدا آفریده است تا آئینه همه دردهای شیعیان باشد.
با این همه غروب دلگیر آدینه با همه غم زدگیش انگار لبریز از معرفت است...!
پر است از بانگ جرس و شاید آهنگ بیدارباش خدا است که به رنگ غروب در آمده است.
آشفتگی روح را عصر جمعه به وضوح احساس می کنیم. روحی که مدام تحملمان می کند...
زمینی بودنمان را... غرق بودنمان در دنیا را و در بند اسارت بودنمان را.
تا آسمانی ترین بخش هستی فرود می آید و او که از جنس آسمان است در زمین خاکی آشفته
می شود و عصر جمعه انگار زمان کوتاهی برای رهایی روح است.
برای همین است که عصر جمعه دلت هوای قرآن خواندن را می کند و هوای راز و نیاز و دعای سمات...!
دلت از دنیا می گیرد...از دنیایی که پر است از زیبایی های دروغین، عشق های دروغین،
لذت های دروغین و دلت پر می زند به سوی حقیقت. غروب جمعه آئینه دل توست
تا در آن محکش بزنی که تا کجا عاشق است و منتظر...! از امامش چه می داند و از رسولش
و از خدایش و نم نمک زمزمه روح را می شنوی که خدایا خودت را به من بشناسان...!
بارالها به رسولت آشنایم کن. مهربانا...! حجتت را، امام زمانم را، مولایم را به من بشناسان که اگر
حجتت را به من ننمایی از راه تو گمراه خواهم شد.
لطیفا...! در دینت ثابتم گردان به طاعتت مشغولم دار و در آزمونی که برای خلق بر پا نهادی پیروزم کن
و قلبم را مطیع ولی امرت دار...! عصر جمعه عشقی در دلت موج می زند...!
دوری از امام در دلت تیر می کشد. حالا با تمام وجودت زمزمه می کنی :
این بقیه الله... این بقیه الله... این بقیه الله...؟!
در غروبی گرفته و غمگین
عشق آیینه در بغل می رفت
گویی از جاده های تنگ دلم
کاروان کاروان غزل می رفت
هر چه آهسته پیش تر می رفت
سایه اش پر غرور ترمی شد
تا که خورشید هم سلامش داد
عشق آهسته دورتر می شد
عشق می رفت و در پی اش همراه
چشمهایی که تا افق می رفت
روی اندوه دشت پیدا بود ردپایی که تا افق می رفت بعد آن عصر روز بی فردا
دل من هر غروب گم می شد یک نفر در غبار جا می ماند
یک نفر در غروب گم می شد
می نشینم ز تار و پود غمت
رختی از انتظار می دوزم
می نشینم به خلوتی ای عشق تا سحر قطره قطره می سوزم |
|
یا مهدی...!
ز اشک دیده نوشتم هزار نامه برایت، مگر نامه بیچارگان جواب ندارد...؟!
-:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:- -:-
یا مهدی...!
از روزی که دانستم تو در میان مایی، به هر کس می رسم سلام می کنم...!
« ا نـــتـــظــــا ر »
تا جان نـدهـم بر سـر مـن بـاز نــیــایـــد
در خـانـه ام آن خانه برانداز نیـایـد
دل را پــی آن مـاه فرسـتــم به صـد امـیـد
ای وای به من گر رود و باز نـیاید
تا بال گشودم پرم از شعـلـه غم سـوخـت
پروانه همان به که به پـرواز نـیاید
دور از تو به تن مانده مرا جان ضعیفی
کان هم به لب از طالع ناساز نیایـد
با تیر غمـت لـب به شـکایـت نـگـشــودم
از کـشتـه شـمشیر تـو آواز نیـایـد
یــک دم بـه نــدای مـــن گــوش فـــرا دار
کاین ناله جان سوز ز هر ساز نیاید
در پای تو افتد رهی و جان دهـد امـروز
فرصت اگر از دست رود باز نیـایــد
« ازرهی معیری »
بر آستان تو عاشقانه تو را آه می کشیم، ای بهار ابدی...!
ای دوست...!
ما را از حمایت دستهای خود بر خوردار کن...!
ای فراتر از دانایی ! ای روشنی !
آه می کشم تو را با تمام انتظار پر شکوفه کن مرا ای کرامت بهار
پس کی به چشمه سار وجود تو می توان رسید؟!
پس کی از زلال خوشگوار تو می توان نوشید؟!
کی می شود که عطر حضور تو در شامه ی وجود بپیچد؟!
چه طولانی شد این عطش...!
چه طالقت سوز شد این تشنگی...!
کی می شود که صدای گامهای آمدنت در گوش هستی طنین اندازد؟!
در انتظارت هستیم...ما را دریاب...!